0


دانلود کتاب

منوی اصلی


هر چیزی به فروش برسد چاپ می‌شود!


مارگارت اتوود، نویسنده تحسین‌شده کانادایی در حال حاضر هفتاد‌و‌هشت‌ سال دارد. او که کودکیش را در دنیای بکر طبیعت کبک شمالی کانادا گذرانده، از دوران دبیرستان به این سو یک‌ سر در حال نوشتن است.

روزنامه شهروند – امین فرج‌پور: مارگارت اتوود، نویسنده تحسین‌شده کانادایی در حال حاضر هفتاد‌و‌هشت‌ سال دارد. او که کودکیش را در دنیای بکر طبیعت کبک شمالی کانادا گذرانده، از دوران دبیرستان به این سو یک‌ سر در حال نوشتن است. اتوود که در همان زمان نوجوانی مجموعه شعری تحت‌تأثیر آثار ادگار آلن‌پو منتشر کرده بود، با دومین کتاب شعرش بدل به یکی از چهره‌های مهم ادبیات کانادا شد. از آن به بعد مارگارت اتوود با نقل مکان از اتاوا که در آن شهر به‌عنوان روزنامه‌نگار و ویراستار کار می‌کرد، به یک مزرعه شهرستانی دورافتاده تمام‌وقت به کار نوشتن پرداخت. مارگارت اتوود با این‌که تاکنون نوزده مجموعه شعر منتشر کرده، اما بیشتر شهرت او به رمان‌هایش مربوط می‌شود؛ رمان‌هایی چون زندگی پیش از انسان، قصه کلفت، چشم گربه، عروس فریبکار، گریس دیگر، آدمکش کور و اوریکس و کریک.
هر چیزی به فروش برسد چاپ می‌شود!
 در این مطلب، چکیده ای از مصاحبه را می خوانید.
اتوود علاوه‌بر این دو مجموعه داستان و دو کتاب داستان کودکانه نیز به بازار کتاب عرضه کرده است. موقعیت زن در جامعه موضوعی است که مارگارت اتوود تقریبا در تمام آثارش به آن پرداخته؛ و شاید به این دلیل باشد که فمینیست‌ها همواره در تمام این سال‌ها آثار او را به‌عنوان جزیی از جنبش فمینیستی قلمداد کرده‌اند. حقوق بشر و البته هویت کانادایی دیگر موضوعات مورد علاقه اتوود هستند که این علاقه را می‌توانیم در آثار این نویسنده ردیابی کنیم. آنچه در پی می‌آید، به سیاق گفت‌وگوهایی که در این صفحه از نویسنده‌های گوناگون خوانده‌اید، برگرفته از پاریس ریویو است که در آن سوالات مربوط به تک‌تک آثار را حذف کرده و تنها به ترجمه سوالاتی مبادرت شده که بتوانند روشنگر جنبه‌هایی از علایق و سلایق این نویسنده سرشناس باشند.

بقا در آثارت موضوعی محوری است. آیا این موضوع همیشه برایت چنین مهم بوده است؟

من در جنگل‌های شمالی کانادا بزرگ شده‌ام.  و می‌دانید که در چنان جایی چیزی مهمتر از بقا به هر قیمتی نمی‌تواند وجود داشته باشد. من در این‌باره همه چیز را روزهایی یاد گرفتم که در جنگل گم می‌شدم. در واقع در آن روزها بقا بخش مهمی از زندگی من بود.
از چه زمانی حس کردی مبارزه برای بقا فقط یک منازعه فیزیکی نیست و می‌تواند منازعات روشنفکری و سیاسی را نیز شامل شود؟
وقتی کانادا را به‌عنوان یک کشور مورد مطالعه قرار دادم، متوجه شدم که بقا برای اهالی این کشور نوعی اشتغال ذهنی ملی است. وقتی در سال‌های دهه شصت به آمریکا رفتم، حس کردم کسی در آن‌جا از وجود کشوری به نام کانادا خبر ندارد. کانادا را تنها در حد جایی مثلا برای ماهیگیری یا شکار می‌شناختند؛ که برادرشان زمانی به آن‌جا رفته بود. یادم است در دانشگاه‌ هاروارد مرا به‌عنوان دانشجوی خارجی به مراسمی دعوت کرده بودند و از من خواسته بودند لباس ملی کشورم را بپوشم؛ اما من لباس ملی‌ام را در خانه‌مان در کانادا جا گذاشته بودم؛ و آن‌جا هم نمی‌توانستم کفش برف پیدا کنم.
تنها چیزی که از آن شب یادم مانده، نگرانی خانم‌های میزبانم است که منتظر دیگر خارجی‌هایی که لباس ملی پوشیده باشد، ایستاده بودند؛ و البته کسی هم نیامد؛ چون این را همه می‌دانند که دانشجوی دختر خارجی آن وقت شب بیرون نمی‌آید! به ‌هر حال من ماندم و میزبانان‌مان و انبوه غذاهایی که برای مراسم آماده شده بود.
درباره خارجی‌بودن هم خیلی چیزها نوشته‌ای…
آخر این نکته‌ای نیست که بتوان نادیده گرفت. در قلب آمریکا هم نمی‌شود این واژه را نادیده گرفت.
جایی نوشته‌ای که بیماری روانی آمریکا خودبزرگ‌بینی و بیماری کانادا شیزوفرنی پارانویا است. می‌توانی در این‌باره بیشتر توضیح دهی؟
آمریکا بزرگ و قدرتمند است و کانادا کوچک و تهدید شده.  شاید نباید از اصطلاح بیماری استفاده می‌کردم. شاید بهتر بود مثلا از ترکیب موقعیت ذهنی استفاده می‌کردم. مردان اغلب از من می‌پرسند چرا اغلب زنان کارهایم پارانویا دارند؟ نکته این است که آنها پارانوییدی نیستند، بلکه آگاهی به موقعیت‌شان آنها را به چنین رفتاری واداشته است. در مورد آمریکا هم این تصور که بزرگ و قدرتمندند یک توهم نیست؛ واقعا چنین هستند دیگر. چنین شده که بیشتر کانادایی‌ها با آمریکایی‌ها مشکل دارند.
کانادا یک کشور اشغال‌شده نیست. کشوری مستقل است. کشورهای مستقل مسائل و مشکلات و حتی قهرمانان و ضدقهرمانان خودشان را دارند. ما اشغال‌شده نیستیم، اما مشکل این است که در این کشور تقریبا همه چیز را آمریکا بلعیده. نویسندگان ما حس می‌کنند کار‌کردن در آمریکا بهتر از کار کردن در کاناداست. البته چنین نیز هست و می‌شود گفت که یک جورهایی زندگی در کانادا شبیه زندگی در یک شهر کوچک یا روستاست.  رویای آمریکایی را هم فراموش نکنید. کانادایی‌ها از بلندپروازی به دورند؛ اما در آمریکا عاشق موفقیتند و حس می‌کنند هر کسی اگر بخواهد می‌تواند روزی رئیس‌جمهوری آمریکا شود و یا عکسش روی جلد نشریه پیپل بیاید.
خودت به‌عنوان یک نویسنده بیشتر در آمریکا راحتی یا در کانادا؟
کانادا. البته بیشتر حملات به من در کانادا صورت گرفته؛ جایی که مال آن‌جا هستم.  اصولا بیشتر دعواهای خانواده‌ها بین خودشان رخ می‌دهد نه با غریبه‌ها. البته این را هم باید بگویم که بیشتر فروش کتاب‌هایم نیز در کانادا بوده و نه در آمریکا.  اگر به اندازه کانادا در آمریکا کتاب‌هایم به فروش رفته بود، الان من یک میلیاردر بودم…
نوشتن شعر با نثر آیا برایت تفاوت زیادی دارد؟
به نظر من این دو فعالیت دو نقطه جداگانه مغز را درگیر می‌کنند.  وقتی دارم داستان می‌نویسم حس می‌کنم درحال سازماندهی بهتری هستم؛ که البته این در نوشتن یک رمان بسیار اهمیت دارد.  شعر نوشتن یک جورهایی مثل شناور شدن است…
آیا درست است که چاپ کتاب‌های زنان در مقایسه با مردان روند دشوارتری دارد؟
می‌ترسم پاسخ این سوال خیلی عرصه وسیعی را شامل شود.  آخر سوال خیلی کلی است. شما درباره آمریکا می‌پرسید یا ایرلند و یا مثلا افغانستان؟ درواقع باید بگویم طبقه‌بندی‌هایی بسیار بسیار با اهمیت‌تر از جنسیت وجود دارد.  به‌عنوان مثال می‌توانم به طبقه اجتماعی، سن، نژاد یا حتی رنگ پوست اشاره کنم.  منطقه کار و زندگی و ریشه‌های ملی هم در این میان اهمیت دارند.  و البته سرنوشت اقتصادی آثار قبلی نویسنده.  البته شاید هم منظور شما اولین کار یک نویسنده زن در قیاس با مردان هم سن و هم طبقه‌اش باشد که در آن صورت با توجه به تجارب بیشتر زنان نویسنده باید در پاسخ شما گفت بله.  متاسفانه بله.
در آمریکا هم؟
در آمریکا ناشرین تجاری هر چیزی را که بشود فروخت چاپ می‌کنند.
سخت‌ترین مرحله در نویسندگی برایت چیست؟
من بعد از انتشار هر کتاب بیشترین دشواری را تحمل می‌کنم. جلسات پرسش و پاسخ، گفت‌وگوهای مطبوعاتی، امضای کتاب و…
راحت‌ترین مرحله چیه؟
برای من خود روند نوشتن ساده‌ترین بخش این کار است. البته منظورم از ساده‌ترین بخش کار این نیست که نوشتن کار ساده‌ای است و در آن به هیچ گیر و گرفت و دشواری برنمی‌خورم.  بلکه منظورم را شاید بهتر باشد با ترکیب لذت‌بخش‌ترین مرحله کار بیان کنم. بین این دو مرحله هم بازنویسی و تصحیح قرار دارد که اصلا این روزها را دوست ندارم.
به نظر می‌رسد علاقه و ارتباط ویژه‌ای با هنرهای تجسمی داری.  از همان نوجوانی این علاقه را داشتی؟
تمام نویسندگان و شاید هم تمام مردم زندگی‌های موازی دارند؛ زندگی‌هایی که اگر آنها به راهی که الان درحال طی کردنش هستند نمی‌پیچیدند، قطعا آن راه موازی را دنبال می‌کردند.  من از این زندگی‌ها زیاد دارم؛ که یکی از مهم‌ترین‌هاشان زندگی به‌عنوان یک نقاش است. یادم می‌آید وقتی ده سالم بود فکر می‌کردم نقاش خواهم شد.
در دوازده سالگی به طراحی لباس علاقه‌مند شدم و در ادامه نیز روند زندگی مرا به راهی دیگر برد.  در دوره دانشگاه پول توجیبیم را از راه طراحی تئاتر و پوسترهای سیلک اسکرین پیدا می‌کردم و… نقاشی و طراحی یادگار همان دوران اولیه است که هنوز هم ادامه می‌دهم. خیلی از دوستان من نقاش هستند و قصد دارم در زمان بازنشستگی این هنر را جدی‌تر دنبال کنم.
درباره به یاد ماندنی‌ترین و لذتبخش‌ترین خاطره‌ای که به‌عنوان یک نویسنده داری می‌توانی بگویی؟
اولین شعری که از من چاپ شد یک لحظه ویژه و رویایی برایم بود. بامزه است که تمام اتفاقات خوب بعدی به اندازه آن لحظه برایم تاثیرگذار نبوده. آن روز واقعا بزرگترین روز زندگیم بود.

تاریخ انتشار : ۱۷ شهریور ۱۳۹۶